تبلیغات
ولی العصر - امیر المؤمنین علیه السّلام

امیر المؤمنین علیه السّلام

یکشنبه 22 مرداد 1391 11:12 ق.ظ

نویسنده : سروش بابائی

پس حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام نور دیده خود را به نزدیك خویش طلبید و دیده‏هاى او را دید كه از بسیارى گریه مجروح گردیده، پس به دست مبارك خود آب از چشمان حسن علیه السّلام پاك كرد و دست بر دل مباركش نهاد و فرمود: اى فرزند! خداوند عالمیان دل تو را به صبر ساكن فرماید و مزد تو و برادران تو را در مصیبت من عظیم گرداند، و ساكن فرماید اضطراب تو را و جریان آب دیدگان تو را، پس بدرستى كه خداوند مزد مى‏دهد تو را به قدر مصیبت تو، پس آن حضرت را در حجره‏اى نزدیك مصلاى خود خوابانیدند. زینب و امّ كلثوم آمدند و در پیش آن حضرت بنشستند و نوحه و زارى براى آن حضرت مى‏كردند و مى‏گفتند كه: بعد از تو كودكان اهل بیت را كه تربیت خواهد كرد، و بزرگان ایشان را كه محافظت خواهد نمود؟ اى پدر بزرگوار! اندوه ما بر تو دور و دراز است و آب دیده ما هرگز ساكن نخواهد شد.

پس صداى مردم از بیرون حجره بلند شد به ناله، و آب از دیده‏هاى آن حضرت جارى شد و نظر حسرت به سوى فرزندان خود افكند و حسنین علیهما السّلام را نزدیك خود طلبید و ایشان را در بر كشید و رویهاى ایشان را مى‏بوسید.

شیخ مفید«1» و شیخ طوسى روایت كرده‏اند از اصبغ بن نباته كه چون حضرت‏ ...

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید


(1) و از فضایل شاذان بن جبرئیل قمى نقل است كه: اصبغ بن نباته گفت كه: چون حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام را ضربت زدند به همان ضربتى كه از دنیا رحلت فرمود، مردمان جمع شدند بر در دار الأماره و قصد داشتند كشتن ابن ملجم را، پس امام حسن علیه السّلام بیرون آمد و فرمود: معاشر النّاس! پدرم وصیّت فرمود به من كه امر ابن ملجم را تأخیر بیندازم تا وفات او، پس هرگاه فوت فرمود او را بكشم و الّا پدرم خودش مى‏داند با او؛ شما بروید خدا رحمت كند شما را. پس مردم رفتند و من نرفتم، پس دیگر باره حضرت امام حسن علیه السّلام بیرون آمد و فرمود: اى اصبغ، آیا نشنیدى قول مرا از قول امیر المؤمنین علیه السّلام؟ گفتم: بلى، و لیكن چون دیدم حال او را دوست داشتم نظرى بر آن حضرت كنم پس از او حدیثى بشنوم؛ پس اجازه دخول براى من بگیر رحمك اللّه. پس حضرت داخل خانه شد و طولى نكشید كه بیرون آمد و فرمود كه: داخل شو. پس حضرت داخل خانه شدم دیدم كه امیر المؤمنین علیه السّلام را دستمالى بر سرش بسته‏اند كه زردى صورتش بر زردى آن دستمال غلبه كرده و از شدّت آن ضربت و زیادتى زهر بكران خود را بر مى‏دارد و یكى دیگر مى‏گذارد، پس فرمود به من اى اصبغ، آیا نشنیدى قول حسن علیه السّلام را از قول من؟ گفتم: بلى یا امیر المؤمنین، و لیكن دیدم تو را به آن حالت دوست داشتم كه نظرى به شما افكنم و حدیثى از شما بشنوم. فرمود به من: بنشین پس نمى‏بینم تو را كه دیگر حدیثى از من بشنوى بعد از امروز. بدان اى اصبغ كه من رفتم به عیادت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله و سلم هم چنان كه تو الآن به عیادت من آمدى.پس فرمود به من: اى ابو الحسن، بیرون برو و در میان مردم ندا كن: الصّلاة جامعة، پس برو بالاى منبر و از مقام من یك پله پائین‏تر بنشین و بگو: به مردم: الا، من عقّ و الدیه فلعنة اللّه علیه! الا من ابق [من‏] موالیه فلعنة اللّه علیه! الا من ظلم اجیرا اجرته فلعنة اللّه علیه. یعنى: هر كه جفا كند با والدین خود پس لعنت خدا بر او باد، و هر كه بگریزد از مولاى خود پس لعنت خدا بر او باد، پس هر كه ظلم كند اجیرى را مزد او را پس لعنت خدا بر او باد. پس من به جا آوردم آنچه امر فرموده بود به من حبیب من رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم. پس برخاست كسى از پائین مسجد و گفت: یا ابا الحسن، تكلّم كردى به سه كلمه موجز، پس شرح كن آن‏ها را. پس من جواب نگفتم او را تا خدمت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم برسیدم و گفتم به او آنچه آن مرد گفت. اصبغ گفت: پس حضرت گرفت دست مرا و فرمود: بگشا دست خود را، پس من گشودم دست خویش را پس آن حضرت گرفت یكى از انگشتان دست مرا و فرمود: اى اصبغ! هم چنان كه من انگشت دست تو را گرفتم حضرت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم نیز یكى از انگشتان مرا گرفت. پس فرمود:اى ابو الحسن، من و تو دو پدران این امّت هستیم، هر كه ما را جفا كند پس لعنت خدا بر او. من و تو مولاى این امّت هستیم، هر كه از ما بگریزد بر او باد لعنت خدا. من و تو دو اجیر این امّت هستیم، هر كه ظلم كند اجرت ما را پس لعنت خدا بر او. پس فرمود: آمین، من هم گفتم: آمین. اصبغ گفت: پس بى‏هوش شد آن حضرت، پس به هوش آمد و فرمود: اى اصبغ، هنوز نشسته‏اى؟ گفتم: بلى اى مولاى من. فرمود: آیا زیاد كنم براى تو حدیثى دیگر؟ گفتم:بلى زادك اللّه من مزیدات الخیر. فرمود: اى اصبغ، ملاقات كرد مرا رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلم در بعض راهاى مدینه و من غم وار بودم به نحوى كه غم در صورت من ظاهر بود، فرمود به من: اى ابو الحسن، مى‏بینم تو را كه در غم مى‏باشى، آیا مى‏خواهى كه حدیث كنم تو را به حدیثى كه دیگر غم دار نشوى بعد از آن هرگز؟ گفتم: بلى، فرمود: هر گاه روز قیامت شود حقّ تعالى نصب فرماید منبرى را كه بلندى داشته باشد بر منبرهاى پیغمبران و شهیدان، پس امر فرماید حقّ تعالى تو را كه بالاى آن منبر بر آیى به یك پلّه پائین‏تر از من، پس امر فرماید دو ملكى را كه بنشینند پایین‏تر از تو به یك پلّه، پس چون بالاى آن منبر قرار گرفتیم باقى نماند خلق اوّلین و آخرین مگر آن كه حاضر شوند، پس ندا كند آن ملكى كه پایین‏تر از تو نشسته به یك پلّه: معاشر الناس! هر كه مرا مى‏شناسد كه مى‏شناسد و هر كه مرا نمى‏شناسد پس من بشناسانم خود را به او منم «رضوان» خازن بهشت، همانا خداوند به منّ و كرم و فضل و جلال خود امر فرمود مرا كه بدهم كلیدهاى بهشت را به محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم، و محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم امر فرمود مرا كه بدهم آن‏ها را به علىّ بن ابى طالب- صلوات اللّه علیهما و آلهما- پس شماها را شاهد مى‏گیرم در این باب. پس بر مى‏خیزد آن ملكى كه پایین‏تر از آن ملك است به یك مرتبه و ندا مى‏كند به نحوى كه مى‏شنوند اهل موقف: معاشر النّاس، هر كه مرا مى‏شناسد مى‏شناسد، و هر كه نمى‏شناسد پس بشناسانم خودم را به او، منم «مالك» خازن جهنّم، همانا حقّ تعالى به منّ و فضل و كرم و جلال خود امر فرمود مرا كه بدهم كلیدهاى جهنّم را به محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم، و محمّد صلّى اللّه علیه و آله و سلم امر فرمود كه بدهم آن‏ها را به علىّ بن ابى طالب علیه السّلام پس شما را شاهد مى‏گیرم در این باب. امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پس مى‏گیرم من كلیدهاى بهشت و دوزخ را، پس پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله و سلم فرمود: یا على! مى‏گیرى بالاى دامن مرا و اهل بیت تو مى‏گیرند بالاى دامن

را، و شیعیان تو مى‏گیرند بالاى دامن اهل بیت تو را، امیر المؤمنین علیه السّلام فرمود: پس من دستهاى خود را بر هم زدم و گفتم به سوى بهشت مى‏رویم یا رسول اللّه! فرمود: بلى به پروردگار كعبه قسم. اصبغ گفت: پس شنیدم از مولاى خود این دو حدیث را، پس وفات فرمود آن حضرت-صلوات اللّه علیه و آله

نوشته شده توسط علیرضا نور علی پور




دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: امیر المومنین ، آخرین حدیث ،
آخرین ویرایش: - -